![]() |
![]() |
|
|
در امتداد آتش در امتداد خون با گریه های سرخ شقایق در امتداد قرنی سرشار از جنون وقتی که فوج فوج سربازان از تنگه ها به جبهه ظلمت می رفتند من تنهاترین پرنده دنیا بودم وقتی گل سپید تکلم در انفجار تیره باروت پرپر زنان به فاجعه می پیوست ما مرغان انتظار را از گوشه های بام صدا کردیم و آفتاب مانند یک غریبه گریست... _ ای مایه تسلی, ای دوست! در امتداد غربت پائیز در آن فضای سربی, در آن اتاق سبز تنهائی شفیقم را دیدی؟ ای سایه ی شقایق ای آتش زلال! وقتی که فوج فوج کلاغان از گوشه های بام پریدند نام کدام خاطره ها را با اشتیاق زمزمه خواهی کرد؟ من نور را من آفتاب را من آب را باور نکرده ام زیرا که گاهواره ی غمگینم با لای لای ظلمت, با لای لای غم زینسو, به سوی دیگر می رفت زیرا پروانه های من همه غمگین بودند و نور تنها طلوع نقره ای گریه بود و نخلهای پریشانمان در انتظار رقص پری های آب دیوانه وار می گرییدند... _ در امتداد جلوه ی گلهای کاغذی در امتداد مرگ تمام شکوفه ها در ابتدای حادثه, تهمت, در انتهای طوفان دریا نام تو, چون دورغ آغاز آشنائی با زندگیست دریاب! دریاب این عریق مسافر را گمراهی عظیم مرا دریاب و مثل سادگی گل تنهائی خدایان را باور مکن... _ باد از سقوط آینه ی ماه-آغاز شد فواره ی ستاره به دریا شکست و نیز طلوع هزار کوکب سرخ از آسمان صدای شکستن می آید من بر ستون کهنه ی قانون عشق تکیه کرده ام دستم پر از ستاره های سوخته ست بر هر ضریح دست زدم فانوسش از میانه شکست با لعن دیرپای خدایان اینک از قله ها سقوط می کنم با آسمان چه فاصله ای دارم؟ آه- دستم پر از ستاره های سوخته ست... _ با خویشتن به جنگ نشستم آنکس که از میانه گریخت با آسمان چه فاصله ای دارد؟ آنکس که زخم خنجر من خورد, دل به خاور بیابان سپرد, به ماه و تنهایی... _ ای کاروانیان! ای عاشقان! قندیل ها برافروزید! کوچ تمام ستاره ها آغاز گشته است من با کدام کجاوه به انتهای دنیا خواهم رسید؟ در نیمه راه, اسطوره ی نجات- با شعله ی اشارت انگشت آیا راه مدینه ی موعود را بر من خواهد گشود؟ ای مرد گرد حصار شهر مگرد! با پت پت تفکر فانوس کافسوس دریا دلان به قصه سیمرغ پیوسته اند و کشتی شکسته ما نیز از جهنم موعود خواهد گذشت... _ دلم هوای خزان کرده ست دلم هوای کوچ پرنده های غریب و پا به پای تمام نقوش بی زاری دلم هوای پژمردن کرده ست کجاست یار؟ کجاست ظلمت؟ بیغوله؟ کوچه؟ تنهائی دلم هوای مردن کرده ست... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 13:23 توسط لیلا |
|
|
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من تو را بدرود خواهد گفت نگاهت تلخ و افسرده ست دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده ست غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن برده ست تو,با خون و عرق, این جنگل پژمرده رارنگ و رمق دادی تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن درافتادی تو را کوچیدن از این خاک دل برکندن از جان است تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران تو را این خشکسالیهای پی در پی تو را از نیمه ره برگشتن یاران تو را تزویر غمخواران ز پا افکند تو را هنگامه شوم شغالان بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد تو با پیشانی پاک نجیب خویش که از آن سوی گندم زار طلوع باشکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت که در چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده است خواهی رفت و اشک من ترا بدرود خواهد گفت من اینجا ریشه در خاکم من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم من اینجا تا نفس باقی است می مانم من از اینجا چه می خواهم نمی دانم امید روشنایی گرجه در این تیرگیها نیست من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم من اینجا روزی آخر از دل خاک با دست تهی گل برمی افشانم من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم و می دانم تو روزی بازخواهی گشت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 13:39 توسط لیلا |
|
|
زن عشق می کارد و کینه درو می کند!... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر. می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی! برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است. و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی! او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر؟ و هر روز او متولد می شود, عاشق می شود, مادر می شود, پیر می شود و می میرد... و قرن هاست که او, عشق می کارد و کینه درو می کند. چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت, زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش, گام های شتابزده جوانی برای رفتن و دردهای منقطع قلب مرد, سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند. و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالا مال از درد...! و این رنج است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 23:8 توسط لیلا |
|
|
هر وقت که ترا در آغوش می گیرم, چشمهایت لبریز ترس می شود اکنون نباید خودت را ببازی, بهایش گزاف است اما عشق من, صدایت را در تاریکی شنیدم و اشکهایت بر بالش, همچون سرشک خون از قلبت می چکد آه ای گناهکار, همه چیزت را خواهی باخت روزهایت تکه تکه و شبهایت به جنون خواهند گذاشت و عشق را نخواهی یافت, این جستجویی ابدی خواهد بود و آنکه تو به دست فراموشی اش سپرده ای, به راستی تنها دوستت بود... پس, آنگاه که روحت به آسمانها پر بگشاید, دستت را به سویم دراز می کنی ولی دری گشوده نخواهد شد, که تو کلید را به دور انداخته ای نه, در باز نخواهد شد, هرگز؛ چرا که تو کلید را به دور انداخته ای آه غریبه, بدان که زندگیت پر از هشدارهایی است نادیدنی و ناخواندنی قصرت بر بستری از شن فرو ریخته است, صدایت را شنیدم, حتی نوازش دستانت را حس کردم... آه, قمار باز به یاد بسپار آن عشق از دست رفته را که هرگز برنمی گردد در این قمار بی پایان, کسی خنده کنان می گوید حالا نوبت توست و آس ها در هر دور به پایین می افتند بردهایت را جمع می کنی و آماده رفتن می شوی اما در باز نخواهد شد, که تو کلید را به دور انداخته ای آه دیگر مجال ماندن نیست پس منتظر چیزی نباش چرا که در باز نخواهد شد که تو کلید را به دور انداخته ای... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:28 توسط لیلا |
|
|
پیشاپیش فرا رسیدن نوروز باستانی 7032 میترایی آریایی 3748 زرتشتی 2569 هخامنشی 1389 خورشیدی یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند پیام نوروز این است که دوست داشته باشید و زندگی کنید که زمان همیشه از آن ما نیست. با آروزی ۱۲ ماه شاد، ۵۲ هفته ی پیروز، ۳۶۵ روز پر از سلامتی، ۸۷۶۰ساعت عشق، ۵۲۵۶۰۰دقیقه خیروبرکت، ۳۱۵۳۶۰۰۰ ثانیه دوستی برای همه ی شما عزیزان.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 23:2 توسط لیلا |
|
|
تمام مزرعه از خوشه های گندم پر و هیچ دست تمنا دریغ سنبله ها را درو نخواهد کرد دروگران, همه پیش از درو درو شده اند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 18:40 توسط لیلا |
|
|
پنداشت او قلم در دستهای مرتعشش باری عصای حضرت موساست. می گفت: (اگر رها کنمش اژدها شود ماران ومورهای این ساحران رانده ی وامانده را فرو بلعد) می گفت: (وز هیبت قلم, فرعون اگر به تخت نلرزد دیگر جهان ما به چه ارزد؟) بر کرسی قضا و قدر قاضی بنشسته با شکوه خدایان تندخو تمثیل روزگار قیامت انگشت اتهام گرفته به سوی او: (برخیز از اتهام خود اینک دفاع کن این آخرین دفاع پیش از دفاع زندگیت را وداع کن!) می گفت: (امان دهید تا آخرین سپیده تا آخرین طلوع زندگیم را نظاره گر شوم)
پیش از سپیده دم که فلق در حجاب بود بر گرد گردنش اثری از طناب بود و چشمهای بسته او غرق آب بود
در پای چوب دار هنگام احتضار از صد گره, گرهی نیز وانشد موسی نبود او در دستهای او قلمش اژدها نشد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 18:55 توسط لیلا |
|
|
متاسفانه وبلاگم فیلتر شد. چند تا از پستای عاشقانه قبلیمو تو این وبلاگ قرار دادم و این چند بیتو تقدیمتون می کنم و بعدش دیگه می رم سراغ گل و بلبل و سنبل، چون قول دادم. امیدوارم مثل قبل شاهد حضور گرمتون باشم.
ای قلم تا می توانی در قلمدان صبر کن یوسف آسا سال ها در کنج زندان صبر کن هجریعقوب حزین در بیت الاحزان صبرکن کورشو بیرون نیا از شهر کنعان ای قلم ای قلم پنداشتی هنگامه دانشوریست دوره علم آمده,هرکس به عرفان مشتریست تونفهمیدی که اوضاع جهان خرتوخریست خرهمان است و عوض گردیده پالان ای قلم ایها الشاعر تو هم از شعر گفتن لال باش شعر یعنی چه , برو حمال شو رمال باش چشم بندی کن میان معرکه نقال باش حقه بازی کن تو هم مانند رندان ای قلم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 18:26 توسط لیلا |
|
|
جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 18:16 توسط لیلا |
|
|
بالهای شکسته ام را بیش از این یارای حرکت نیست ۱۳۸۸/۷/۵ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 18:14 توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم و این جهان به لانه ماران مانند است و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است که همچنان که ترا می بوسند در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1389 اردیبهشت 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 |
|
RSS
|